کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

متن


















































نوشته های با برچسب ‘داستان کوتاه’

داستان کوتاه :برای آنکه عنکبوت را له نکند راهش را کج کرد

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند ادامه مطلب »

داستان نگار – قسمت آخر

 

گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری کردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت کرده است . نگار مثل دختر بچه ها کمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناک من را مینگریست . آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من کلی گریه کردم و به درگاه خدا التماس کردم که جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود . بعد از چند روز که قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . ادامه مطلب »