کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

متن


















































نوشته های با برچسب ‘داستان عاشقانه’

داستان عشق اول و اخر من

روزی که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت از یادم نمیره چشمام پر شده بود ولی نه مثل الان که پر از اشک شده اون موقه پر از عشق شده بود اره عشق اول عشقی که هیچ کس از اون خبر نداشت حتی خودم هم نمی دونستم که این چه حسیه که تو وجودم اومده تصمیم گرفتم چند روز از خونه بیرون نرم تا شاید از یادم بره ولی ….
خلاصه چند روزی گذشت و من تو سینه این حس رو با خودم نگه داشتم ولی نه این حس (عشق) با من بود نه بی من با خودم میگفتم که اگه مال من باشه برای هیشه با اون میشم اگه مال من باشه اگه…
هر روز بیشتر دوسش داشتم بدون این که حتی یک بار هم باهاش حرف زده باشم یا اسمشو بدونم
خلاصه هر روز دیدنش شده بود کار من ولی شبا خدایا شب که میشد بدون این که بخوام شروع میکردم به گریه کرده قلبم مثل قلب گنجشگ شروع میکرد یه تپیدم اصلا کنترل هیچ چیز دست من نبود بی اختار اشک بود که سرازیر میشد و لب بود که میگفت : ادامه مطلب »

داستان نگار – قسمت آخر

 

گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری کردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت کرده است . نگار مثل دختر بچه ها کمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناک من را مینگریست . آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من کلی گریه کردم و به درگاه خدا التماس کردم که جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود . بعد از چند روز که قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . ادامه مطلب »