کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

متن


















































نوشته های با برچسب ‘داستان زیبا’

داستان «مور مور» نویسنده بوریس ویان

۱
امروز صبح وارد شدیم و از ما پذیرایی خوبی نکردند، چون در ساحل هیچ کس نبود جز انبوهی از آدم‌های مرده یا تکه پاره‌هایی از آدم‌های مرده و تانک‌ها و کامیون‌های خرد شده. از چپ و راست گلوله می‌آمد و من این جور شلوغ پلوغی را اصلا خوش ندارم. پریدیم توی آب، ولی آب گود تر از آن بود که نشان می‌داد و پای من روی یک قوطی کنسرو لیز خورد. جوانکی که پشت سرم بود نصف بیش‌تر صورتش را گلوله برد، و من قوطی کنسرو را یادگاری نگه داشتم. تکه‌های صورتش را جمع کردم و دادم دستش، و او رفت که برود بیمارستان، ولی گمانم  راه را عوضی گرفت، چون هی توی آب پایین رفت و رفت تا آب از سرش رد شد و گمان نمی‌کنم که دیگر آن زیر چشمش آن قدر ببیند که راه را گم نکند.
من راه درست را پیش گرفتم و همین که رسیدم یک لنگ پا صاف آمد وسط صورتم. خواستم یارو را فحش کاری کنم، اما انفجار مین فقط مقداری تکه‌های به درد نخور باقی گذاشته بود، لذا ندید گرفتم و رفتم. ادامه مطلب »

داستان نگار – قسمت آخر

 

گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری کردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت کرده است . نگار مثل دختر بچه ها کمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناک من را مینگریست . آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من کلی گریه کردم و به درگاه خدا التماس کردم که جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود . بعد از چند روز که قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . ادامه مطلب »