کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

متن


















































نوشته های با برچسب ‘داستانهای عاشقانه’

داستان عشقولانه _ پیانو

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن ادامه مطلب »

داستان نگار – قسمت آخر

 

گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری کردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت کرده است . نگار مثل دختر بچه ها کمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناک من را مینگریست . آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من کلی گریه کردم و به درگاه خدا التماس کردم که جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود . بعد از چند روز که قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . ادامه مطلب »

پسر عاشق

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .    ادامه مطلب »

داستان نگار – قسمت دوم

 

آزمایش اعتیاد میدهد بعد که بهش جواب آزمایش را میدهند برایش آزمایش بارداری میارند … واقعا” که … تو که این قدر زود باور و نا امید نبودی …….خیلی با نگار صحبت کردم و سعی میکردم که با این دروغها آن را تسلی بدهم . کم کم خودم هم داشت باورم میشد که اینها همه راست است . اما خوب میدانستم که جواب این آزمایشهای تخصصی کمتر اشتباه است . اما بهتر بود که به خودم هم دروغ میگفتم . این جوری باورش برای نگار هم راحت تر بود .قرار شد یک آزمایش دیگر بدهد و با هم دو تایی فردا برویم و این آزمایش را بدهد و کمی هم بیرون تفریح کنیم .

آزمایش را که داد ، با هم رفتیم بیرون کمی گشتیم ، نگار را  کافی شاپی که همیشه بعد از دانشگاه به آنجا میرفتیم بردم . بعد از آن هم سینما رفتیم . یک سر هم رفتیم پارک ساعی کمی قدم زدیم و نگار هم به من تکیه داده بود و آرام آرام قدم میزد . بعد از این روز که برای نگار شروع دوباره و برای من تنها یک صفحه اضافی خاطرات بود ، نگار را رسوندم منزلشان و خودم با کلی فکر و خیال برگشتم خانه . ادامه مطلب »