Nov 12

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

این مطلب را به وسیله گزینه های زیر به اشتراک بگزارید و لذت ببرید
  • RSS

نوشته ای از admin

370 دیدگاه برای “ یک داستان عشقی غم انگیز (حتما بخونید!!!)”

  1. عسل می گوید:

    وای که چقدر قشنگ بود امروز به اندازه کافی اعصابم خورد بود حالا بدترم شدم وقت اذانه واسم دعا کنید.

    [پاسخ]

  2. عصمت می گوید:

    واسم دعا کنید منم یه عشق دارم که بابام راضی نیست باهاش ازدواج کنم

    [پاسخ]

  3. azii می گوید:

    خیلی قشنگ بود. منم یه عشقی داشتم که تمام زندگیم بود و منم همه عمرش از اونجائیکه مامامانش مخالف ازدواج ما دو تا بود به هم نرسیدیم…

    [پاسخ]

  4. MMMFFFF می گوید:

    منم پس از سالها به عشق زندگیم رسیدم امیدوارم همه به عشق خود برسند

    [پاسخ]

    kiyana پاسخ در تاريخ ژانویه 30th, 2010 3:50 ب.ظ:

    شما الان مشکلی ندارید؟

    [پاسخ]

  5. امیر علی می گوید:

    متن جالبی یود

    ولی خود من به عشق اعتقاد ندارم … عسق برام تعریف شده نیست …. عشقی وجود نداره اینا همش (از دید من خیالیه) دوست داشتن هم وجود نداره

    بیشتر برای سرگرمی

    ولی از داستان رمان حمایت میکنم

    [پاسخ]

  6. maryam می گوید:

    شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی؛ تورا با لهجه گل های نيلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم. پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شايد خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه؛ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زيبای توام برگرد!

    تقدیم به کسانی که معشوقشون در کمال نا باوری و بی وفایی ترکشون کرده

    [پاسخ]

  7. راحله می گوید:

    یه سوتی باحال! به تصویر ابتدایی داستان دقت کنید… اون دسته که حلقه ها توشه دست چپ طرفه اتفاقا یه انگشتر هم توی انگشت مخصوص حلقشه و این یعنی در عشق همیشه یکی از طرفین گول میخوره

    [پاسخ]

  8. maryam می گوید:

    آدمین جان مسخرم نکنیا اکه من عضو انجمن بشم میتونم مطلب بفرستم یا نه؟ من هرچی ایمیل میسازم یه مشکلی داره میخوام یه جایی عضو بشم که ایمیل نخواد یا حداقل بتونم مطلب بفرستم بابا گیج مخ شدم چرا انقد دنگ و فنگ داره!

    [پاسخ]

    admin پاسخ در تاريخ ژانویه 31st, 2010 3:20 ب.ظ:

    اره میتونی

    مریم خانوم به جای سوال پرسدن یه بار امتحان کن ببین میشه یا نه

    ایمیل الکی از خودت بنویس

    [پاسخ]

  9. maryam می گوید:

    امتحان کردم هم انجمن هم نام نویسی تو سایت اون اولی که صفحه پرید اون دومی دهم مینوشت رمز را وارد کنید شناس رو میزدم میگفت اشتباه است چرا انقد پیچیدش کردید

    [پاسخ]

    admin پاسخ در تاريخ ژانویه 31st, 2010 4:57 ب.ظ:

    اتفاقا خیلی سادست دوباره عضو بشید

    [پاسخ]

    maryam پاسخ در تاريخ فوریه 1st, 2010 4:34 ب.ظ:

    عضو انجمن شدم با این اسم maryam.m کارت درسته دستت طلا

    [پاسخ]

  10. sourena می گوید:

    واقعا چه خوب شد که هر دوشون مردن،وگرنه اگه به هم می رسیدن و می دیدن آدما چه زود عوض میشن،مث من برای همیشه عشق رو تو دلشون می کشتن.”هیچ عشقی وجود نداره………….”
    همه ی دخترا همین جوری ان،شایدم پسرا هم همین جوری باشن!؟ لا اقل میدونم که من اینجور آدمی نیستم،چون تا آخرش رفتم و به غیر از دروغ هیچی ندیدم.

    [پاسخ]

  11. SABA می گوید:

    قشنگ بود اعصابم خراب بود این بدترش کرد کاش منو رضاهم ب هم برسیم ولی نه اینوری

    [پاسخ]

  12. غم می گوید:

    سلام مرسی قشنگ بود من دیگه دارم دیوانه میشم خدا جون

    [پاسخ]

  13. پری دریایی می گوید:

    سلام خیلی قشنگ بود منم عاشق یه علی هستم مادرم راضی به ازدواجمون نمیشه نمیدونم اخر عشقمون چی میشه منو علی هم به هم قول دادیم یا بمیریم یا با هم ازدواج کنیم. عشق واقعا” وجود داره فقط باید تو قلبت احساسش کنی با تمام وجودت درکش کنی اون کسی که میگه عشق وجود نداره تو زندگیش هیچوقت نتونسته این احساس قشنگ و درک کنه واین جای تاسف داره منو علی بچه نیستیم و نوجوان هم نیستیم ولی عاشق هم هستیم و تا اخرین نفسمون واسه رسیدن به هم تلاش میکنیم امیدوارم همه عاشقای واقعی دنیا به هم برسن خدا کنه اخر قصه عشق من و علی هم فقط ختم به خیر بشه.

    [پاسخ]

    sourena پاسخ در تاريخ فوریه 2nd, 2010 9:43 ب.ظ:

    پری جون اگه به هم نرسیدین و تصمیم گرفتین که با هم بمیرین،برای مردن عجله نکن،اول مطمئن شو که علی مرده(خدا نکرده)،بعد دست به خودکشی بزن،برای مردن هیچ وقت دیر نیست ولی من می گم اگه به هم نرسیدین زود تصمیم نگیر،صبر کن “فعسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم “

    [پاسخ]

  14. پری دریایی می گوید:

    واقعا” admin جون مرسی از مطلب قشنگت دوست دارم

    [پاسخ]

  15. راحله می گوید:

    به نظر من عشق واقعی دیگه وجود نداره اگر هم وجود داشته باشه چه خوبه که به وصال ختم نشه…

    [پاسخ]

    sourena پاسخ در تاريخ فوریه 2nd, 2010 9:30 ب.ظ:

    کاملا باهات موافقم،زدی تو خال،راضیم ازت

    [پاسخ]

  16. behnaz می گوید:

    پری جون اگه خدایی نکرده به هم نرسیدخوب شایدقسمت نیست عزیزم ولی هیچ وقت به خاطر عشق به خاطرپسردست به خودکشی نزن به خدا اصلاارزش نداره ولی باتمام وجودبرات آرزومیکنم که به عشقت برسی…

    [پاسخ]

    پری دریایی پاسخ در تاريخ فوریه 2nd, 2010 12:35 ب.ظ:

    مرسی behnaz جون

    [پاسخ]

  17. ترنم می گوید:

    داستان خیلی جالبی بود کاش این صحنه فقط تخیلاتت باشه
    امید زندگی رو از هیچ کی نگیر

    [پاسخ]

  18. رویا می گوید:

    ای خدا چقدرناراحت شدم من ورضاهم عاشق هم بودیم ولی خانواده ها اجازه ندادن چقدر غصه ام شد خیلی حالم بدشد امیدوارم هیچ دونفری عاشق نشن واگربشن هم بهم برسن وبهم بخورن ای خداااااااااااااااادلم برای رضام تنگ شده رضا کجاییییییییییییییییییییی

    [پاسخ]

  19. مش رضا می گوید:

    اینجام عزیزم غصه نخور

    [پاسخ]

  20. ناز گل می گوید:

    واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم

    [پاسخ]

  21. نعیمه می گوید:

    طپش قلب دلیلی دارد؟
    من سوالی دارم طپش قلب من از بابت چیست؟
    من به دنبال کسی می گردم که دلیل طپش قلب مرا می داند!

    [پاسخ]

  22. نيلوفر می گوید:

    واي خيلي احساسي بود گريم گرفت وقتي خوندم

    [پاسخ]

    Behnaz bahale پاسخ در تاريخ فوریه 6th, 2010 2:15 ب.ظ:

    عشقی وجودنداره…صدرحمت به فیلمای هندی

    [پاسخ]

    نيلوفر پاسخ در تاريخ فوریه 16th, 2010 7:30 ب.ظ:

    عشق كه ادم و داغون ميكنه

    [پاسخ]

  23. سارا جووووووون می گوید:

    خیلی قشنگ بود .ولی اگه مریم خودشو تیکه پاره میکرد قشنگ تر می شد!!!!!!!

    [پاسخ]

    سوگند72 پاسخ در تاريخ فوریه 20th, 2010 5:22 ب.ظ:

    سارا جوون کاملا باهات موافقم!اخه منم عاشق اینجور چیزاااام!!!!!
    ولی کلا داستان معرکه بود!اخه من احساس دختررو با تمام وجود حس میکنم……..

    [پاسخ]

    سارا جووووووووون پاسخ در تاريخ فوریه 21st, 2010 1:02 ب.ظ:

    ببینم ما خوهر دوقلو نیستیم
    آخه اسمامون هم شبیه هم هست!!!!!!

    [پاسخ]

    سوگند72 پاسخ در تاريخ فوریه 21st, 2010 3:30 ب.ظ:

    از کجا میدونی شاید یه روز مثل تو فیلما خواهر از اب دراومدیم!!!!!
    میگم ساراجون یه سوال تو تا حالا از ته دلت عاشق یه پسر شدی؟

  24. نانی می گوید:

    داستان قشنگی بود- از این جور داستانا زیاد میخونم ولی من خودم شخصا به عشق اعتقادی ندارم-
    ممنون

    [پاسخ]

  25. yasin می گوید:

    i love you

    [پاسخ]

  26. ashegh می گوید:

    من واقعا نمیدونم عشقم دوستم داره یا نه.من بهش گفتم که چقدر دوستش دارم اما اون جوابی نداد.از رفتارش یه کم میشه فهمید که اون هم دوستم داره ولی باز شک دارم.دیگه دارم دیوونه میشم

    [پاسخ]

  27. joker می گوید:

    فقط میتونم بگم واقعا عشق وجود داره و هرکس روزی عاشق جواهد سد

    [پاسخ]

  28. Behnaz bahale می گوید:

    بابازده رو دست هرچی فیلم هندی…عشقای این زمونه همش کشکه

    [پاسخ]

  29. یاسمن می گوید:

    سلام بروبچ هیچ عشقی دروغ نیست امیدوارم عشق منم با حرفای ناحق به بن بست نرسه ای خدا کمکم کن .

    [پاسخ]

  30. سمانه می گوید:

    حالا چرا خودکشی کرد خوب با عشقش فرار میکرد ای حال میداد مگه نه؟ من که هیچ وقت حاضر نیستم به خاطر یه پسره خودمو بکشم در ضمن به نظر من هر چه قد هم که خانواده ها مخالفت کنن بازم میشه مخشونو زد یه کم همت می خوتد و حوصله

    [پاسخ]

    سارا جووووووووووووون پاسخ در تاريخ فوریه 15th, 2010 11:43 ق.ظ:

    حس میکنم خیلی, خیلی باهات موافقم.

    [پاسخ]

    سارا جووووووووون پاسخ در تاريخ فوریه 21st, 2010 1:04 ب.ظ:

    نازی کجایی نمیبینمت؟

    [پاسخ]

  31. اعظم می گوید:

    سلام به تمامي عاشقان.

    به نظر من زندگي بدون عشق معني نداره. داستان جالب و غم انگيز بود. كاش فاصله بين دو دلداده نبود كه آخرش اينطوري تمام بشه و خانواده افسوس بخورند.

    عشق حديث يه گناهه نميدونم………..

    [پاسخ]

    ناشناس پاسخ در تاريخ فوریه 20th, 2010 8:24 ب.ظ:

    رسول پویان

    [پاسخ]

  32. ندا می گوید:

    افسوس که عشقهایی به این پاکی که خیلی هم کم پیدا میشه اینچنین تلخ تموم می شه.

    [پاسخ]

  33. شیدا می گوید:

    کاش در کتاب رفاقت سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی

    [پاسخ]

  34. nazi می گوید:

    خیلی قشنگ بود اشکم در اومد………اخره داستان بود!اییییییییییییییییول

    [پاسخ]

  35. سهیل می گوید:

    عاشق شدی گلم

    [پاسخ]

  36. زهرا می گوید:

    قشنگ

    [پاسخ]

  37. زهرا می گوید:

    من عا شق یه دخترم

    [پاسخ]

  38. behnaz می گوید:

    یعنی چی؟یعنی خودت دختری بعدعاشق یه دخترشدی؟ بی خیال بابا

    [پاسخ]

  39. فرزانه می گوید:

    ایاواقعااین داستان حقیقت داشت/من که خیلی غصه خوردم وگریه کردم چون میترسم روزی همین اتفاق برای خودم هم بیفته/برام دعاکنید

    [پاسخ]

  40. عسل می گوید:

    خیلی قشنگ بود اشکمو در اورد

    [پاسخ]

    شیدا پاسخ در تاريخ فوریه 9th, 2010 2:11 ب.ظ:

    شماها چقد احساساتی تشریف دارین

    [پاسخ]

    نيلوفر پاسخ در تاريخ فوریه 16th, 2010 7:31 ب.ظ:

    شيدا جون تو هم اينجايي خوشحالم گلم

    [پاسخ]

    شیدا پاسخ در تاريخ فوریه 18th, 2010 1:47 ب.ظ:

    مرسی
    i love u

    نيلوفر پاسخ در تاريخ فوریه 22nd, 2010 5:06 ب.ظ:

    خواهش ميكنم گلم

  41. امیر می گوید:

    خیلی خیلی غم انگیز بود اشکما در اورد

    [پاسخ]

  42. saman ziba می گوید:

    من میگم اگه اینا با هم ازدواج می کردند بعد از چند سال همدیگه رو می کشتند.فقط زود تصمیم گرفتند.دو عشق واقعی مجبور نیستند حالا که به هم نرسیدن راضی به مرگ همدیگه بشن.عشق یعنی رهایی و رهایی همان عشقه.

    [پاسخ]

  43. ali garibi می گوید:

    از داستان جالبی که نوشتی ممنون برام یه سوال بیش اومد چرا خانواده ها خوشبختی بچه هاشون نمی خوان چرا؟

    [پاسخ]

  44. farzaneh.h می گوید:

    واقعاقشنگ بود.من میدونم اون دوخترچی میکشید حالامیخوام بگم اهای دخترایادتون باشه همیشه نباید برد.منم عاشق شدم عاشق محمدصادق رضاپور امااون نامردمن روخاکسترکردحالاحرفم به توی اقاصادق من هنوزم دیوونتم/////////.

    [پاسخ]

  45. آزاده می گوید:

    قشنگ بود ولی عشق دختر به دختر خیلی مسخرس

    [پاسخ]

    ناشناس پاسخ در تاريخ فوریه 10th, 2010 8:55 ب.ظ:

    چرا

    [پاسخ]

  46. sami می گوید:

    خیلی قشنگ بود دمت گرم

    [پاسخ]

  47. تهي می گوید:

    راحله جون باحال گفت

    [پاسخ]

  48. مهتاب می گوید:

    سلام خيلي قشنگ بود منم يه عاشقم كه هنوز اميد رسيدن به عشقم را دارم

    [پاسخ]

  49. نبات می گوید:

    عجب خانواده ای داشته تو این وانفسای بی شوهری مخالفت کردن البته داستانه و فقط برای سرگرمی.
    درظمن عاشق یه دختر بودن خیلی بهتر از عاشق یه پسر بودن پسرا نه ارزش دوست داشتن دارن نه از عشق چیزی میفهمن با هر دختری هم فقط 1 بار هستن بعد دنبال تجربه جدیدن…………………….

    [پاسخ]

  50. هایدی می گوید:

    ای بابا!!!شماهام چه دل خوشی دارینا!!!عشق کجابودتواین دوره وزمونه؟!!!من نمی خوام منکرموجودیت کلی عشق بشم,نه.چون انسان روح خداست وخداهم مملواز عشق ومحبت.حرف من اینه که به خاطروسعت وعظمت زشتی هایی مثله دروغ تواین روزگار,دیگه جایی واسه زیبایی هایی مثله عشق نمونده…همین جوریش پیداکردن جفت واقعی خیلی سخته,چه برسه به اینکه شرایط هم مهیانباشه!!!
    درکل داستان خوبی بود.

    [پاسخ]

  51. باران می گوید:

    تکراری بود ولی منم یه عاشقم ولی نمی گم طرف کیه ولی خیلی دوستش دارم وبرام دعا کنید بهش برسم پسر خوبیه تازه نماز هم میخونه اونم سر وقت.
    التماس دعا

    [پاسخ]

  52. اسرین می گوید:

    عشق وجود داره هرکس میگه عشق وجود نداره ادم نیست

    [پاسخ]

    ناشناس پاسخ در تاريخ فوریه 20th, 2010 8:28 ب.ظ:

    هیچکس نمیتونه منکر وجود عشق بشه اسرین جان فقط بعضی ها برای اینکه از اون فرار کنند میگن وجود نداره

    [پاسخ]

  53. sara.72 می گوید:

    جالب بوداماکسایی که منکرعشق میشن ازهمه بدترن.اماای کاش تمام عشقااینطوری تموم نمیشد.حمیدجووووووووووووون دوستت دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

    [پاسخ]

  54. ناشناس می گوید:

    feezeh . عشق وجود داره منم یه زمانی عاشق بودم .ولی به درد هم نمی خوردیم .سطح خونواده هامونو میگم …….جدا شدیم!!!

    [پاسخ]

  55. ماريا می گوید:

    واي نميدونم چي بگم از يه طرف ما مان باباهامون دوستمون دارن از طرف ديگه تا مياي حرفي از خدت يا دلت بگي ميزنن تو دهنت پس بهتره كه از اول عاشق نشي

    [پاسخ]

  56. لیلا می گوید:

    واقعا قشنگ بود من که به عشقم رسیدم ولی بعضی از مامان باباها خیلی پست و بی شعور هستن لیاقتشون واقعا مرگه مرگ

    [پاسخ]

  57. ؟؟؟؟؟ می گوید:

    چرا هر کی کسی و دوست داره بهش نمیرسه

    [پاسخ]

  58. HAMED ALONE می گوید:

    من از شما و همه دوستان متشکرم و ممنونم از نظرات تمام شما عزیزان
    من خودم پسری به نام حامد هستم که خیلی زود تر از سنش طعم نمیدونم تلخ یا شیرین عشق رو چشید ؛ من تو سن 16 سالگی 36 دوس داشتم البته دختر به همشون یه جوری فهمونده بودم که من 21 سال دارم گذشتو یه سال بعد یعنی تو سن 17 سالگی عاشق دختری شدم خیلی مشکل سر راه من بود ولی تحمل کردم و مشکلات رو به جون خریدم تا به اون دختر برسم ، من حتی برای رسیدن به اون خودکشی کردن ولی شانس با من نمیدونم بگم یار بود یا نه ولی زنده موندم و الان بعد از گذشت حدود 8 ماه دارم بهش میرسم ولی اگه ایشالا مشکل بزرگ دیگه ای سد راه من نشه از همتون خواهش میکنم که برای من دعا کنید عاجزانه از تمام شما عزیزان درخواست میکنم برای من دعا کنید.
    یه چیزی رو هیچ وقت فراموش نکنید اونم توکل به خدا چون من واقعاٌ به چشم خودم یکی از نمونه هاشو دیدم .
    @};-

    [پاسخ]

  59. دختر اردبیلی می گوید:

    کی میگه عشق وجود نداره؟وجود داره فقط دو طرف نباید بادروغ گفتن حرمت عشق رو زیر سوال ببرن،مگه چی میشه حرف دل رو زد ولی بدون دروغ های بچگانه؟

    [پاسخ]

  60. مهسا می گوید:

    عاشقا باید این جوری باشند نه مثل محمد من نامرد رفته زرتی همه چی را گذاشته زیر بغل مامانش من که دیگه به تماس هاش جواب نمیدم 8ماه دوستی بسه بس نیست به هر حال یکی دیگه تو قلبمه خداحافظ عشق نا تمام

    [پاسخ]

  61. رسا می گوید:

    خیلیغم انگیز بود مرسی

    [پاسخ]

  62. احسان می گوید:

    تو هم عاشقی ها

    [پاسخ]

  63. تپلی می گوید:

    جالب بود من خودم به عشقم رسیدم و امیدوارم همه به عشقشون برسن

    [پاسخ]

  64. زهرا می گوید:

    سلام دوستان خوبم به نظر من هركسي تو اين دنياي بزرگ قسمتي وجفت مشخص ومعين شدهاي داره كه اگه واقعآبه خدا توكل كنه وكمي هم دراين دنياي گرگ صفتان باهوش باشه عشقش پيدا ميكنه وبه اون ميرسه در ضمن من الان كه دوسال از ازدواجم با همسرم ميگذرد واقعا به حكمت الهي پي بردم

    [پاسخ]

  65. شقایق می گوید:

    من یه عشقی داشتم ولی اون منو ترک کرد و رفت با یکی دیگه.

    [پاسخ]

  66. زهره 09365443166 می گوید:

    من عاشقم هر کس می خواد ازدواج کنه به من بزنگه من یه دختر خوشگل از تهرانم.@@##$$%%

    [پاسخ]

    نيلوفر پاسخ در تاريخ فوریه 22nd, 2010 5:07 ب.ظ:

    خوبي چرا شرو ور ميگي گلم

    [پاسخ]

  67. مهتاب می گوید:

    خدا چی کار کنیم عاشقی بد دردیه!!!!!!!!

    [پاسخ]

  68. parisa می گوید:

    ديگه دارم ديونه ميشم هر كدوم از اين داستانارو مي خونم ياد عشقم مي افتم هنوزم حلقه كه بهم داده دستم تا آخر عمرم در نخواهم آورد به خدا عاشقتم امير خيلي دوست دارم برگرد پيشم.

    [پاسخ]

  69. sh.z می گوید:

    سلام منم يه عشقي دارم كه خيلي دوسش دارم ولي خوانواده اجازه نميدن به نظر شما من چكار كنم. خواهش دارم بهم كمك كنيد.

    [پاسخ]

  70. ladan می گوید:

    هرچی می کشیم از عشق می کشیم.پسرا همشون خرن

    [پاسخ]

  71. نسترن می گوید:

    http://up.iranblog.com/37261/1266979818.jpg

    [پاسخ]

نوشتن دیدگاه

- نظراتی که به صورت انگلیسی نوشته شوند یا به موضوع ربطی نداشته باشند تایید نخواهد شد