کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

داستان : نرده ها

اروم اروم روی اسفالت پیاده رو قدم می زدم.این نرده هارو تازه اضافه کرده بودن و منم تازه به چشمم خورده بود.اما نه انگار قبلا هم این نرده هارو دیده بودم.اره قبلا.
حتی از کنارشونم رد شده بودم.این مال خیلی وقته .داشتم مثل الان قدم می زدم که بیام خونه , یکی از اشناهای قدیمی رو دیدم.فکر نمی کردم منو بشناسه.هرچند نگاهش به دنبال خاطره ای تو ذهنش می گشت که داشت جلوی چشماش تداعی می شد.اومد به طرفم .با تردید قدم بر میداشت. نگاهم کرد .گفتم اره خودمم . گفت چقدر عوض شدی.پیر که نشده بودم حتما مثل سابق خودم رو رنگین نکرده بودم. چهره ام خسته و گرفته بود.
یکم حرف زدیم. واقعا یکم بود.قدر اینکه این نرده هارو تا جاییکه دوباره بخواد از سر شروع بشه گذر کردیم.دوباره برگشتیم.نه مسیر من این طرف بود نه اون . اخرش رسیدیم به اوون جاییکه قدم برداشتنمون یکی شده بود.گفتم متاسفم . منظوری نداشتم . فقط می خواستم با یکی صحبت کنم .با خانواده ام یکم حرفم شده بود یعنی منظورم اینه که … گفت خیلی خب متوجه شدم.باشه باشه ..
منظورم این بود که ادامه ای در کار نباشه و اون خوب فهمیده بود. وقتی بار اول من رو دید گفتم نمی خوام شروعی باشه .
اون فقط یه چهره ی اشنا بود.
چرا اوون موقع تو نبودی تا باهات صحبت کنم .تو نبودی و دلم گرفته بود.قرار ما این نبود و تو حالا میگی از اولم قراری نبود…
حالا که دارم از کنار این نرده ها عبور می کنم فکر نمی کردم یه جسم بی روح اینقدر منو سمت خاطره ها بکشونه. خاطره ی یه غریبه. هرچند اشنا هم داره غریبه میشه .بدون هیچ اعتراضی.
اعتراض ! نه دیگه کی گوش میده . وقتی دلی به رفتن می تپه اعتراض خونی نیست که تو رگهاش جاری بشه.
اخرشم میگه حرفم یه کلام
خدانگهدارت…

 

۱۵پاسخ به “داستان : نرده ها”