کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

متن


















































داستان عشق اول و اخر من

روزی که برای اولین بار دیدمش هیچ وقت از یادم نمیره چشمام پر شده بود ولی نه مثل الان که پر از اشک شده اون موقه پر از عشق شده بود اره عشق اول عشقی که هیچ کس از اون خبر نداشت حتی خودم هم نمی دونستم که این چه حسیه که تو وجودم اومده تصمیم گرفتم چند روز از خونه بیرون نرم تا شاید از یادم بره ولی ….
خلاصه چند روزی گذشت و من تو سینه این حس رو با خودم نگه داشتم ولی نه این حس (عشق) با من بود نه بی من با خودم میگفتم که اگه مال من باشه برای هیشه با اون میشم اگه مال من باشه اگه…
هر روز بیشتر دوسش داشتم بدون این که حتی یک بار هم باهاش حرف زده باشم یا اسمشو بدونم
خلاصه هر روز دیدنش شده بود کار من ولی شبا خدایا شب که میشد بدون این که بخوام شروع میکردم به گریه کرده قلبم مثل قلب گنجشگ شروع میکرد یه تپیدم اصلا کنترل هیچ چیز دست من نبود بی اختار اشک بود که سرازیر میشد و لب بود که میگفت :
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
تا این که خودش اومد جلو و با شروع کرد به صحبت کردن انگار خدا هم شبا بیدار بوده و حال من را میدیده و خواسته بود به من کمک کنه
اومد جلو و گفت که میدونه که من چند وقتی هست که دنبالش هستم و از دور نگاهش میکنم بعد گفت که چیزهایی که میخواد رو من نمیتونم براورده کنم من هم تو ابرا بودم و اصلا هواسم به هیچ چیز نبود تا بخودم اومدم دیدم که داره از این که اون به کسی نیاز داره که تا اخر دنیا باهاش باشه و هیچ چیز روبرای خودش نخواد بلکه برای خودمون بخواد اون روز بهترین روز زندگیم بود تا این که بلاخره گفت اسم من سحره و اسم من رو پرسید شاید کسی باورش نشه حتی اسم خودم هم یادم رفته بود بعد از چند دقیقه تا دستپاچگی و صدای لرزان تونستم اسمم رو بهش بگم خلاصه چند روزی گذشت من و سحر دیگه داشتیم مال هم میشدیم
سحر همیشه هرفای خوبی رو میزد حرفایی که ارزوی من بود سحر همیشه میگفت که دوست داره تا ابد مال من باشه و حاضر تمام هستیش رو ول کنه و با دنیا بجنگه تا مال هم دیگه باشیم روزهای خوبی داشتیم پر از شور و عشق دور از همه و نزدیک به همه چیزچون سحر دنیای من بود انقدر روزها خوب بودند که هیچ ارزویی ر سر نداشتن هر روز بیشتر از قبل دوسش داشتم
یه روز سحر گفت که باباش میخواد خونشون رو عوض کنه این مال من خیلی مهم نبود چون جای دوری نمیرفتن تو همین شهر بودن ولی سحر جوری حرف میزد که انگار برای همیشه میخواد از پیش من بره خلاصه سحر از اون محل رفت قرار بود تا بهم زنگ بزنه قرار بزاریم تا هم خونشون رو بمن نشون بده و هم اینکه مثل قبل با هم باشیم یک هفته گذشت و خبری از سحر نشو خدایا داشتم دیوونه میشدم با ید چیکار کنم خدایا کمکم کن!!!!!!!
بعد از یک ماه سحر زنگ زد و گفت که باباش همه چیز رو فهمیده بوده و اصلا به خاطر همین خونشون رو عوض کرده بودن ولی سحر اهمیت نمیداد و باز هم از با هم بودن میگفت تا بعد از یک ماه یه روز سحر اومد و گفت که باید فراموشش کنم چون باباش راضی به این دوستی نبوده و داره تو خونه ازارش میده اینو گفت و یرای همیشه رفت و رفت و رفت و دیگه هیچ وقت ندیدمش
من باورم نیشد این همون سحری بود که ازباهم بودن تا اخر دنیا با من حرف میزد ولی خوب فهمیدم که هیچ چیز اونقدر خوب نیست که به نظر میاد پس همیشه سعی میکنم که برای هیچ عشقی تا نزارم و اگه کسی ازم خواست که تا اخر دنیا باهاش باشم تا رو ازجملش حذف کنم وبهش بگم که عشق و دوستی تا نداره اگه کسی گفت که تا تهش با منه و دوسم داره بهش بگم که تا نداره و همین الان اخرشه تهشه

۳۶پاسخ به “داستان عشق اول و اخر من”

  • ستاره:

    امان از دسته این مامانو باباها و(داداشا)که همچی رو خراب میکنن

  • تاتسو:

    وب خوبی داری دوست من ×! ولی بهتره کمی از تبلیغات بالای وب کم کنی ! میتونی در آخر page ازشون استفاده کنی !

  • افسانه:

    نخوندمش ولی به نظر قشنگ میاد

    مرسی اقا ali :)

  • Ariyana:

    ترس از پدر یا احترام به نظر پدر قدرت بیشتری نسبت به عشق داشته که سحر خانوم تونسته به این راحتی عشقش رو زیر پا بزاره.
    داستانتون جالب بود مرسی.

  • Ariyana:

    در ضمن یه چیزی هم بگم عشق فقط یکبار در زندگی هرکس می آید و برای همیشه می آید … اگه فکر میکنید عشقتون واقعیه پس ته نداره منتظر عشق بعدی نباشین چون همون عشق واقعی تا ابد با تو می مونه.

  • admin:

    روش فکر میکنم

  • 0000000000000ا:

    این داستان ها سایتت بد خراب کرده دیگه ارزش سر زدن هم نداره اه

  • maryam:

    چندتا غلط املایی داشت!

  • پارمیس m:

    به نظر من کارشون اشتباه بوده که با هم دوست شدن بعدم به هم قول ازدواج دادن خوب از اول مثل بچه آدم می اومدی خواستگاری این ادا اصولات چی بود حیوون؟
    من جای سحر بودم صد سال باهاش دوست نمی شدم پسره یابو.

  • shiva:

    من این داستان رو گذاشتم تو وبلاگم امیدوارم سحر جووون هم برگرده . وبلاگت خیلی قشنگه موفق باشی . و عاشق

  • ساریا:

    زندگی همینه اصلا خوشی نداره فقط غم وناراحتی
    دنیا به هیچ دردی نمی خوره

  • ستاره:

    مجبورت که نکردن خب نیا.دعوت نامه که برات نفرستادن

  • نسیم:

    قبلا ها پسرا با دخترا این کارو میکردن اما نه مثل اینکه الان برعکس شده من همیشه معتقدم که ادم خود به خود عاشق میشه

  • نسیم:

    معشوق واقعی فقط خداست

  • بمانی:

    داستان خوبی بود ولی آخرش نفهمیدیم اسم پسره چی بود؟؟؟

  • ساریا:

    شاید پسره همون علی آقا باشه
    علی آقا راستشو بگو خودت بودی یا نه؟

  • maryam:

    پسره همون نویسنده ی داستان بود دیگه

  • ناشناس:

    شما اسم اون پسر رو هرچی دوست داری بذار مهم نیست
    مهم قلبی بود که شکست
    مهم دروغی بود که شده بود دنیای من و اخرش شد زندون قلبم

  • ali:

    شما اسم اون پسر رو هر چی که دوست دار بذار مهم نیست
    مهم قلبی بود که شکست
    مهم دروغی بود که شده بود دنیای من و دست اخر زندون دل تنهای من
    مهم…

  • sepideh:

    سلام شیوا جونم خوبی؟دلم واست یه ذره شده بود؟

  • sepideh:

    خیلی قشنگ بود.مر۳۰اقا علی.

  • شیدا:

    چه خوجکل بود
    مسی

  • پارمیس m:

    آخه به تو چه اسمش چی بود حالا من بهت می گم که بدونی اسمشو یابو قشنگه نه؟

  • پریسا:

    افرین نسیم جون معشوق واقعی خداست که هیچ وقت تنهات نمیذاره هیچ وقت این بندگان ارزش عشق ورزیدن رو ندارن

  • ali:

    از تشبیه زیباتون متشکرم
    این داستان نیست که زاده ذهن باشه این خاطره من بود از دوران ۱۷ سالگی تقریبا ۵ سال پیش این اتفاق برای من افتاد بله اسم اون پسر علی بود

  • maryam:

    آخی بیچاره علی آقا

  • ستاره:

    فقط رنگه چشماشو دوس دارم.

  • نمو:

    واقعا این خودت بودی؟؟جالبه!!

  • نیلوفر:

    علی آقاواقعا بهت نمیاد عاشق باشی ۰امیدوارم یه روزی عاش دختری بشی که خیلی بهتر از سحر باشه وبتونی تااخرعمر عاشق هم باشید وازدواج کنید

  • بمانی:

    اقا علی منم یکی رو میخوام که اصلاً باهاش حرف نزدم ولی هر روز سر یه ساعت همدیگرو میبینیم خدا کنه واسه من مثل این اتفاقی که واسه شما پیش اومده پیش نیاد راستی همه دخترا مثل همه نیستن……

  • love:

    هفت شهر عشق

    هفت شهر عشق عبارتند از .:.*.:. شهر اول : نگاه و دلربایی .:.

    شهر دوم : دیدار و آشنایی .:.*.:. شهر سوم : روزهای شیرین و

    طلایی .:.*.:. شهر چهارم : بهانه ، فکر، جدایی .:.*.:. شهر

    پنجم : بی وفایی .:.*.:. شهر ششم : دوری و بی اعتنایی .:.*.:.

    شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهایی

  • love:

    دختری بود نابیناکه از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنیا تنفر داشت
    و فقط یکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنین گفته بود
    « اگر روزی قادر به دیدن باشم
    حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
    عروس حجله گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنین شد که آمد آن روزی
    که یک نفر پیدا شد
    که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را
    رودخانه ها و درختها را
    آدمیان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به دیدنش آمد
    و یاد آورد وعده دیرینش شد :
    « بیا و با من عروسی کن
    ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزید
    و به زمزمه با خود گفت :
    « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
    دلداده اش هم نابینا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسری با او نیست

    ***
    دلداده رو به دیگر سو کرد
    که دختر اشکهایش را نبیند
    و در حالی که از او دور می شد گفت
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

    سوختم خاکسترم را باد برد بهترین عشقم مرا از یادبرد

  • paniz:

    وااااااااااااااااااااای.خیلی قشنگ بود مر۳۰٫

  • ساره:

    خیلی ناراحت کننده بود قدیما پسرا سر دخترا کلاه می گذاشتن ولی حالا برعکس شده . پسرا و دخترای جوون این کارا را نکنید فکر آخرتتون رو بکنید تو این دنیا همه چیز است و میشه همه کار کرد و به همه چیز رسید ولی اون دنیا چی ;-) . خواهش می کنم به توصیه من گوش کنید .
    قربان شما خواهر کوچیکه شما ساره ;-) :lol: :roll: :lol:

  • ساره:

    همش دروغ داستهانهای خیالبافی نذارین تو سایت جونارو به راه بد نکشونید :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x

یک نظر بگذارید

شما باید وارد شده باشیدتا بتوانید نظر بگذارید