Feb 12

تخته سنگ

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و … با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : ” هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

………………

قورباغه ها

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي اٿتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گٿتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرٿهاي آنها را نشنيده گرٿتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گٿتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گٿته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها ٿرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرٿهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه ٿکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

………………

پيله ابريشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي

بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقٿ شدو به نظر رسيد

که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه

اش ضعيٿ و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص

مهربان نٿهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه

قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان

پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي ٿقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ

مشکلي زندگي کنيم تلف ميشديم – به اندازه کاٿي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم

پرواز کنيم

این مطلب را به وسیله گزینه های زیر به اشتراک بگزارید و لذت ببرید
  • RSS

نوشته ای از ساناز.ز \\ tags: , ,

13 دیدگاه برای “ داستانهای كوتاه و پند اموز”

  1. نیکی می گوید:

    واااااااااااااااای ساناز خیلی داستانات خوشگلن

    [پاسخ]

    ساناز.ز پاسخ در تاريخ فوریه 13th, 2010 5:02 ب.ظ:

    چشات خوشكله جيگر

    [پاسخ]

  2. سامی می گوید:

    ما که نخوندیم اما خوش بحاله اونایی که هم وقتش رو دارن هم حوصلش رو دارن می خونن داستان رو …!

    اما از ظاهرش بهش میاد که داستان شینگیله و بینگیله و قشنگی باشه …!

    [پاسخ]

  3. باريش اكارسو می گوید:

    چوخ چوريك داستانيدي بي داستانيكي سن يازدون بوندان ارتيخ اولماز…

    [پاسخ]

    ساناز.ز پاسخ در تاريخ فوریه 13th, 2010 4:41 ب.ظ:

    نولار سن نظر ورمي يسن
    خواهشا باس اشييَ
    ريختي گورندَ اورييم بولانر

    [پاسخ]

    باريش اكارسو پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 10:53 ق.ظ:

    توركي يازمايون مني اؤلدوروب………

    [پاسخ]

    باريش اكارسو پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 11:03 ق.ظ:

    در ضمن از نوشته هات فهميدم كه تو بر خلاف من از استان اردبيل نيستي يا اذربايجان شرقي يا غربي

    [پاسخ]

    ساناز.ز پاسخ در تاريخ فوریه 15th, 2010 9:05 ب.ظ:

    اره درس حدس زدي

  4. شیدا می گوید:

    مرسی
    خیلی جالب بود
    خوشم اومد

    [پاسخ]

  5. Cancer9003 می گوید:

    ايول ساناز خيلي خوب بودن دمت گرم

    [پاسخ]

    پری دریایی پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 2:56 ب.ظ:

    جواب پیام تو تو انجمن دادم ولی جوابی ندادی

    [پاسخ]

  6. پری دریایی می گوید:

    مرسی ساناز خیلی جالب بود

    [پاسخ]

  7. ashna می گوید:

    2 داستان اولیه رو قبلا یه جا دیگه خونده بودم ولی داستان پیله ابریشمو تازه شنیدم در کل خوب بود مرسی

    [پاسخ]

نوشتن دیدگاه

- نظراتی که به صورت انگلیسی نوشته شوند یا به موضوع ربطی نداشته باشند تایید نخواهد شد