Feb 12

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد… از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم… قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد.

كتاب كوچه// احمد شاملو

این مطلب را به وسیله گزینه های زیر به اشتراک بگزارید و لذت ببرید
  • RSS

نوشته ای از ساناز.ز \\ tags: , ,

14 دیدگاه برای “ داستان كوتاه چه كشكی , چه پشمی”

  1. mahnaz joon می گوید:

    مرسی خیلی خوب بود

    [پاسخ]

  2. سامی می گوید:

    لطفا داستان های کوتاه منتشر کن مثل همین !!!
    خیلی زیبا و قشنگ و بامعنی بود …!

    [پاسخ]

  3. باريش اكارسو می گوید:

    چشم تقلبي ارتباط داستان با اون عكسي كه زدي چيه؟

    [پاسخ]

    ساناز.ز پاسخ در تاريخ فوریه 13th, 2010 5:06 ب.ظ:

    قورباغه چشم كاسه اي من عكسي واسه داستان نذاشتم اقاي مدير زحمتشو كشيدن
    چقدر كنه اي تو

    [پاسخ]

    باريش اكارسو پاسخ در تاريخ فوریه 13th, 2010 9:48 ب.ظ:

    ساناز خانوم اين شعر هاي با احساسو(كه البته ميدونم هيچي ازش نفهميدي) به عنوان هدايايي واسه صلح دوباره واست نوشتم اميدوارم ………

    [پاسخ]

    باريش اكارسو پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 10:43 ق.ظ:

    اقاي مدير من اينجا كلي شعر به زبون تركي نوشته بودم.كجا رفتند؟

    [پاسخ]

    باريش اكارسو پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 10:48 ق.ظ:

    زود باش شعر هاي منو بس بده من زحمت كشيدم به لاتين واستون شعر نوشتم اونوقت شما حذف ميكنيد به همين راحتي…….

    admin پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 11:23 ق.ظ:

    نوشتن با رسم الخط غیر فارسی ممنوع هست

    barış akarsu پاسخ در تاريخ فوریه 14th, 2010 1:36 ب.ظ:

    خيلي قانون چرتيه

  4. شیدا می گوید:

    ساناز جونم داستانت مث خودت نااااااااااازه

    [پاسخ]

  5. نیلا می گوید:

    قشنگ بود عزیزم مرسسسسی

    [پاسخ]

  6. ashna می گوید:

    یه جا دیگه خونده بودم اینو ولی مرسی

    [پاسخ]

  7. پری دریایی می گوید:

    مرسی داستان جالب و خوبی بود

    [پاسخ]

  8. sepideh می گوید:

    مرسي جالب بود.

    [پاسخ]

نوشتن دیدگاه

- نظراتی که به صورت انگلیسی نوشته شوند یا به موضوع ربطی نداشته باشند تایید نخواهد شد