کل مطالب سایت
همین الان کمک کنید

داستان نگار – قسمت آخر

 

گفت : یعنی چی ؟ من هم سریع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاری کردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت کرده است . نگار مثل دختر بچه ها کمی سرخ شد . خاله مریم هم نگاه متعجبی به من انداخت و با چشمانی متعجب و غمناک من را مینگریست . آن شب با نگار و خاله مریم رفتیم امامزاده من کلی گریه کردم و به درگاه خدا التماس کردم که جان من را بگیره و نگار را شفا بدهد . برای من زندگی بدون نگار غیر قابل تحمل بود . بعد از چند روز که قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کردم آشوب بزرگی در منزل ما شروع شد . من تنها پسر خانواده و در واقع تک فرزند بودم و مادرم هم با این موضوع مخالف بود . میگفت : تو داری خودت را الکی گول میزنی و تابع احساسات شدی و یک چیزی گفتی . آخر هم کارش به تهدید رسید که من را هرگز نمیبخشد و از این حرفها . بالاخره با میانجیگری پدرم که مثل همیشه به نظر من احترام میگذاشت راضی شد که به خواستگاری نگار بیاد . البته کاش که اصلا” نمی آمد . در تمام طول خواستگاری نگار را نگاه میکرد و با این نگاه میتوانست قلب نگار را از سینه اش بیرون بکشد . تنفر از چشمان مادرم میبارید . من نمی توانستم مادرم را سرزنش کنم . چون آن هم برای آینده من نقشه های زیادی داشت و خوشبختی من را میخواست . اما بر عکس نگار همه اش من را نگاه میکرد و گاهگاهی لبخندی یا چشمکی به من میزد . قلبم گرفته بود . امیدوار بودم که هیچ وقت نگار متوجه دروغ من نشود . دوست داشتم برای نگار بهترین زندگی را فراهم کنم و حتی اگر شده مدت کوتاهی با نگار در کنارش با خوشبختی زندگی کنم . در آن مجلس با صحبتی که با پدرم کرده بودم ، قرار نامزدی و حتی عقد و ازدواج هم گذارده شد . عروسی در یک باغ برگزار میشد و حتی مقرر شد که هر خانواده به عنوان هدیه چه چیزی را به این نو عروس و داماد خواهد داد . چند روز گذشت و تلفن زنگ زد و من هم چون تنها بودم تلفن را برداشتم . خاله مریم بود . تا صدای من را شنید هر چه فحش که من شنیده یا تا به حال نشنیده بودم از خاله مریم شنیدم . مدام من را نفرین میکرد و فحش میداد . من حتی قدرت فکر کردن نداشتم تا چه برسد به اینکه دلیل این همه بی احترامی را بپرسم . تلفن را با صدای بلندی قطع کرد . بعد از یک مدت کوتاهی که تازه فهمیدم چی شده تازه به فکر افتادم که با خاله مریم تماس بگیرم . اما هیچ کس جواب نداد . بسرعت لباس پوشیدم و رفتم در منزلشان . هر چی در زدم کسی در را باز نکرد . تا اینکه بعد از نیم ساعت که آنجا منتظر بودم دیدم که ماشین پدر نگار داخل کوچه پیچید . وقتی ماشین جلوی در پارکینگ توقف کرد ، رفتم جلو و سلامی دادم . پدر نگار به من نگاهی کرد و با حرکت سریعی دستش را بالا برد تا به من سیلی بزند ، اما همان طور که من را از این حرکت مبهوت کرد ، دستش را به آرامی پایین آورد … گفتم آخر این چه رفتاری هست که با من میکنید مگر من چی کار کردم که این چنین با من بدرفتاری میکنید ؟ گفت : دیگر میخواستی چی کار کنی ؟ تو که نمیخواستی این کار را بکنی چرا گفتی ؟ چرا دخترم را امیدوار کردی و بعد آن بلا را سرش آوردی ؟ میدانی الان نگار به خاطر تو نامرد تو بیمارستان هست…. گفتم : نگار من توی بیمارستان … پدرش حرفم را قطع کرد . گفت : خفه شو تو لیاقت این را نداری که اسم آن را ببری ؟ همان جا نشستم و گریه کردم . ذهنم یاری نمیداد و من هم نمیفهمیدم که این مسائل چگونه به وقوع پیوسته است اما میدانستم که مسئله شومی اتفاق افتاده است . مثل اینکه دل پدر نگار برای من سوخت و شاید هم فهمیده بود اگر من گناهکارم پس چرا دارم گریه میکنم … نمیدانم اصلا” چرا من را با خودش به خانه برد !!! بالاخره از حرفهای خاله مریم که همراه با نفرینهای گاه و بیگاهش بود فهمیدم که مادرم به نگار تلفن کرده و گفته که جواب آزمایش دوم هم مثبت بوده و من هم برای دلداری و دلسوزی نگار قرار شده با آن ازدواج کنم وگرنه قصد چنین کاری را ندارم و بعد از آن حال نگار بد شده و آن را به بیمارستان بردند . من هم بعد از اینکه این ماجرا را فهمیدم با کلی قسم و آیه به آنها فهماندم که من نگار را دوست دارم و قصدم هم ازدواج با آن هست و کلی التماس کردم تا من را پیش نگار بردند. نگار تا من را دید سرش را برگرداند تا با من حرف نزند و من هم با اشاره سرم به پدرو مادر نگار گفتم که میخواهم با آن تنها صحبت کنم . خیلی طول کشید که من نگار را راضی کردم . خیلی گریه کردم . خودم هم تعجب میکردم که چطور این همه اشک در من جمع شده بود تا من بتوانم نگار را راضی کنم که با من ازدواج کند . هر چه آن مخالفت میکرد و ناراحتی مادرم و بیماری خودش را بهانه میکرد من هم با التماس و زاری و تهدید به خودکشی و این جور چیزها سعی میکردم که قانعش بکنم . نمیدانم چطور راضی شد !! اما این را یدانستم که آن هم از ته قلب خواهان من هست و این برگ برنده من بود . آخرین حرفی که زد این بود که پس با مادرت چی کار کنیم ؟ گفت : یا راضی میشود یا اینکه راضی نمیشود در دو حالت من کار خودم را میکنم . حتی اگر برای همیشه آن هم من را نفرین کند و یا حتی من را طرد کند . گرچه که میدانم پدرم ، مادرم را راضی میکند .

عروسی با کلی مهمان برگزار شد . نگار در آن لباس زیبای سپید چون فرشتگان شده بود . تحسین مهمانها را از زیبایی توام با وقار نگار را میشد از نگاههایشان فهمید . هیچ کس به غیر از من و نگار و پدرو مادرهایمان از بیماری نگار خبری نداشت .

 

اول از همه بعد از عروسی با نگار رفتم مشهد . چون نذر کرده بود که حتما” بعد از ازدواج با من به مشهد بیاد و برای آینده هر دوتامون دعا کند و پس از مشهد هم رفتیم کیش و از آن طرف هم اصفهان بعد از آن هم به شیراز رفتیم .

 

دیگر باید برمیگشتیم . هم باید دیدار مهمانها را پس میدادیم و هم اینکه آشیانه ای را که با هم بنا کرده بودیم به سر و سامان برسانیم . فیلم عروسی هم آماده شده بود و من تازه میدیدم که شکوه این عروسی بیش از آنچه بوده که من فکر میکردم . واقعا” که پدرم سنگ تمام گذاشته بود . سر سفره عقد ، دفعه دوم که خطبه را میخواندند من به نگار گفتم : بیا همین الان بله را بگو من را راحت کن … این قدر من را در انتظار گذاشتی میترسم که این آخری جا بزنی و من را توی خماریت بگذاری …

 

نگار آرام گفت : مگر نمیدانی که رسم هست که دفعه سوم بله را میگن ؟ مگر این چیزها را نمیدانی ؟ من هم با شیطنت گفتم نه برای اینکه این بار اولم بوده که عروسی میکنم … دیدم که از زیر کتم نگار داره نیشگون میگریه … گفتم ترا به خدا اینجا نه … اما آن هم کار خودش را کرد … نامرد فیلمبردارهمه این صحنه ها را گرفته بود … البته خوشبختانه این قدر صدای عاقد بلند بود که صدای پچ پچ ما را ضبط نکرده بود … نگار داشت چمدانها را باز میکرد و به من که فیلم را نگاه میردم توجهی نداشتم . نگاهی به چهره معصومش انداختم . احساس میکردم نسبت به شب عروسی کمی بیرنگ تر شده است . اما کمی که دقت کردم یادم آممد که معمولا” عروسها شب عروسی آن قدر آرایش میکنند که که معمولا” میتوانند سر دامادها را کلاه بگذارند . کلید ویدئو را زدم و بقیه فیلم را نگاه کردم ………….

 

 

 

چند روزی گذشت و یک شب نگار آمد پیش من . گفت : کاوه میدانی من عاشقتم . یعنی از همان اول من عاشقت بودم . اصلا” نمیدانم باید به تو چی بگویم . همیشه دوستت داشتم و هر روز هم بر این حس اضافه شده است ات به الان . میدانی تو مثل یک فرشته هستی ؟ کمتر مردی مثل تو پیدا میشود که این قدر پاک باشد … میدانستی من آن موقع که بیمارستان بودم دکتر گفته بود که من تا ۱ ماه بیشتر زنده نیستم ؟ اما وقتی از مسافرت برگشتیم دکتر به من گفت اگر قرار بود تو بمیری باید ۳ ماه پیش میمردی پس بدان اگر سرطان تو پیشرفته هست تو چیزی داری که کمتر کسی در جایگاه تو ، آن را دارد که تا به الان زنده ماندی …. ولی من میدانم آن چیز عشق تو هست و آن شخص هم تو هستی که برای من معجزه کردی … تنها آرزوی من همیشه این بوده که من پیش تو باشم و در کنارت باشم که تو این امکان را به من دادی …

 

نمیدانستم باید چی بگم فقط گریه میکرم چون میدانستم که من هم همین احساس و نظر را در مورد نگار دارم و مطمئنم که بدون آن من هم میمیرم …

 

اشک از چشمهای ما پایین میریخت و به هم تکیه داده بودیم … به من گفت اگر من مردم تو میتوانی زن بگیری یعنی باید زن بگیری که خوشبخت باشی  و من را خوشحال کنی … من نگار را دعوا کردم و گفتم این چه حرفی است که میزنی … میبینی که الان من خوشبختم و تازه مطمئنم تو هم بهبود پیدا میکنی و من تو سالهای سال با هم هستیم .

 

شب خوابیدیم . اما صبح احساس کردم حال نگار اصلا” خوب نیست . سریع رسوندمش بیمارستان … نمیدانم چرا احساس میکردم که دارد روح از بدنش خارج میشود . لحظات آخر نگار من را صدا کرد و دستم را در دستانش گرفت و گفت : کاوه من همیشه عاشقت بودم من را ببخش من نمیتوانم به قولم وفا کنم و تو را تنها میگذارم و بوسه ای بر دستانم زد .. من گریه میکردم . نگاه تلخی به من کرد و گفت : من همیشه با تو هستم و با لبخند زیبایی در آغوشم جان سپرد .

 

من نمیتواستم رفتن نگار را قبول کنم برای اینکه نگار برای من همه چیز بود دنیای من بود . این سرگذشتم را نوشتم تا بگویم که من نه برای ترحم بلکه برای آرزوی خودم برای عشقی که همیشه داشتم با نگار ازدواج کردم و مطمئن هستم که نگار را باز در دنیایی خواهم دید که در آنجا رنگ هیچ بیماری و دردی را نخواهیم دید و در آنجا خوشبختی خودمان را کامل میکنیم . من تنها با نگار کامل میشوم .

 

بقیه این نامه توسط  مریم دادجو نوشته شده است . بعد از رفتن نگارم ، کاوه تنها یک هفته دوری نگار را تحمل کرد و بعد از یک هفته پلیس کاوه را در ماشینش در حالی که این نامه و عکس عروسیش را درد ست داشت پیدا کرد .  قلب کاوه از تحمل این همه درد عاجز ماند و در تنهایی کاوه از حرکت باز ایستاد . بعد از این ماجرا همان طور که خودش خواسته بود کاوه را کنار نگار دفن کردیم ….

 


 

توضیحات نویسنده : بنده قدرت این را ندارم که عرض کنم که این داستان  دروغ است. تنها این را عرض میکنمم که مطمئنا” نمونه های عشق واقعی بر روی این کره خاکی وجود دارد . این داستان زاییده ذهن نویسنده است و هر گونه اسامی خیالی میباشد …

 

به امید دنیایی توام با عشق های زیبا و مستمر و زندگی همراه با سلامتی

 قسمت اول داستان نگار -  http://aksmod.com/?p=1698

قسمت دوم داستان نگار – http://aksmod.com/?p=1812

 

۱۷پاسخ به “داستان نگار – قسمت آخر”