Nov 11

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: ” اين ماشين مال شماست ، آقا؟”

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است”. پسر متعجب شد و گفت: “منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش…”
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
” اي كاش من هم يك همچین برادري بودم.” ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin

Nov 11

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.

 ….روزی که من عاشق شدم

يا تجلي عشق

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود.

يه روز تو پائيز تو يه خونواده نه پولدارو نه فقير دختری بدنيا اومد كه نامش رو گذاشتند مهشاد
و چون مهشاد قصه ما تو اون خونواده بدنيا اومده بود پس فاميليش هم شد ؟

 مهشاد كوچيك بود و كوچيكيش رو خيلي دوست داشت…

چون تو كوچيكيش همه آدما رو خوب ميديد

و  مهشاد دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به اين خاطر بزرگ شد كه بايد بزرگ مي شد.

و همين كه بزرگ مي شد بيشتر با خداش آشنا مي شد

خدائي كه وقتي شلوغ مي كرد و مامانش رو اذيت ميكرد خدا دوستش نداشت

وقتي شكلات زياد مي خورد خدا از دستش ناراحت مي شد ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin

Oct 21

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin