Jan 25

رو به روی پادگان، کنار دکه ای کوچک، گروهبان یکم وظیفه علیرضا مظاهری که لباس شخصی به تن داشت، ساک بزرگ برزنتی‌اش را زمین گذاشت تا بتواند دست کم عرق پیشانی را با پشت دست پاک کند و نگاهش را بدوزد به پسر بچه دوازده سیزده ساله ای که توی دکه ایستاده بود، داشت برو بر او را نگاه می‌کرد. نا نداشت حتی نفس بکشد، بی رمق دست‌ها را از هم باز کرده. فکر کرد کاش می‌شد تنی به آب بزند. کلافه شده بود از عرق سوز شدن زیر بغل و لای پاها.
پسر بچه گفت: “تازه واردی؟”

 
گروهبان نفهمید چرا به جای حرف زدن سرش را تکان داد؛ شاید از کوفتگی سفر ده دوازده ساعته بود یا همین نیم ساعت بالا و پایین رفتن توی مینی بوس و این آفتاب سگ کش. پسرک نگاه کرد به رد عرق که دویده بود روی آبی روشن پیراهن و رگه رگه خط انداخته بود دور بغلش. ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: , , , ,

Jan 18

1
امروز صبح وارد شدیم و از ما پذیرایی خوبی نکردند، چون در ساحل هیچ کس نبود جز انبوهی از آدم‌های مرده یا تکه پاره‌هایی از آدم‌های مرده و تانک‌ها و کامیون‌های خرد شده. از چپ و راست گلوله می‌آمد و من این جور شلوغ پلوغی را اصلا خوش ندارم. پریدیم توی آب، ولی آب گود تر از آن بود که نشان می‌داد و پای من روی یک قوطی کنسرو لیز خورد. جوانکی که پشت سرم بود نصف بیش‌تر صورتش را گلوله برد، و من قوطی کنسرو را یادگاری نگه داشتم. تکه‌های صورتش را جمع کردم و دادم دستش، و او رفت که برود بیمارستان، ولی گمانم  راه را عوضی گرفت، چون هی توی آب پایین رفت و رفت تا آب از سرش رد شد و گمان نمی‌کنم که دیگر آن زیر چشمش آن قدر ببیند که راه را گم نکند.
من راه درست را پیش گرفتم و همین که رسیدم یک لنگ پا صاف آمد وسط صورتم. خواستم یارو را فحش کاری کنم، اما انفجار مین فقط مقداری تکه‌های به درد نخور باقی گذاشته بود، لذا ندید گرفتم و رفتم. ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: , , , ,

Jan 17

 

گفت : يعني چي ؟ من هم سريع گفتم : من تو را از مادرت خواستگاري كردم و مادرت هم از طرف خودش موافقت كرده است . نگار مثل دختر بچه ها كمي سرخ شد . خاله مريم هم نگاه متعجبي به من انداخت و با چشماني متعجب و غمناك من را مينگريست . آن شب با نگار و خاله مريم رفتيم امامزاده من كلي گريه كردم و به درگاه خدا التماس كردم كه جان من را بگيره و نگار را شفا بدهد . براي من زندگي بدون نگار غير قابل تحمل بود . بعد از چند روز كه قضيه را براي پدر و مادرم تعريف كردم آشوب بزرگي در منزل ما شروع شد . ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: , , ,

Jan 05

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .    ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: , , , ,

Dec 29

جغد روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود و زندگي را تماشا مي كرد، رفتن رد پاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خوردند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته‌، غرورهاي تكه پاره شده را ميان خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهاي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني، آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون جز خبر بد، چيزي نداري،
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: ,

Dec 28

 

سلام به تمام دوستان گلم …
مطمئنم همه ی مردم جهان عاشق شدن – شکی توش نیست – عاشق خدا ، عاشق پدر و مادر ، عاشق خانواده بعضیام عاشق کسی که براش همه چیزشونو میدن اما برای موارد قبلی نه …!
کسی که عاشق میشه منطقشو از دست میده عقلشو از دست میده همچیشو از دست میده فقط بخاطر اینکه معشوقشو از دست نده …!
داستان از زبون یک دختر نوجوونه – برای من داستانه تکراری نبود – البته دمم مرسی …!

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه ؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.
لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید.
بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و … ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: ,

Dec 20

 

هوا بدجوري طوفاني بود وآن پسرودختر كوچولو حسابي مچاله شده بودند.هردو لباسهاي كهنه وگشادي به تن داشتند وپشت در خانه ميلرزيدند.پسرك پرسيد:(ببخشين خانم!شما كاغذ باطله دارين؟)

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالي خودمان هم چنگي به دل نميزد و نميتوانستم به آنها كمك كنم.مي خواستم يك جوري از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاي كوچكشان افتاد كه توي دمپايي هاي كهنه كوچكشان قرمز شده بود.گفتم:(بيايين تو يه فنجون شير كاكائوي گرم براتون درست كنم.) ادامه مطلب …»

نوشته ای از admin \\ tags: ,